ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
36
معجم البلدان ( فارسى )
مىكردند . عدى پسر او به سجستان آمد و در آنجا حديث مىگفت . ابن عدى گويد : بو العباس ابن عقده كتاب جعفريهء ابو الاشعث را نزد من برخواند و از آن حديث برداشت و گفت : عبد الله بن عبد الله چنين حديث آرد « 1 » . زادروز او ذيقعدهء 277 و مرگ او در شب شنبه غرهء جمادى دوم 365 بود . بو بكر اسماعيلى بر او نماز خواند و در كنار مسجد كوزين به خاك سپرده شد . گور او اكنون سمت راست قبلهء صحن مسجد گرگان است . 3 - نيز از آنجا است حمزه پسر يوسف پسر ابراهيم پسر موسى پسر ابراهيم پسر محمد - و برخى گويند پسر ابراهيم - پسر احمد پسر محمد پسر احمد پسر عبد الله پسر هشام پسر عباس پسر وايل بو القاسم سهمى « 2 » گرگانى واعظ حافظ . او در جستجوى حديث به جهانگردى پرداخت . در دمشق از عبد الوهاب كلابى و به مصر از ميمون بن حمزه و بو احمد محمد بن عبد الرحيم قيسرانى و به تنيس از بو بكر پسر جابر و در اصفهان از بو بكر مقرى و در رقه از يوسف بن احمد بن محمد و در گرگان از بو بكر اسماعيلى و از بو احمد بن عدى و در بغداد از بو بكر بن شاذان و از بو الحسن دار قطنى و در كوفه از حسن پسر قاسم و در عكبرا از احمد پسر حسن پسر عبد العزيز و در عسقلان از بو بكر محمد پسر احمد پسر يوسف خدرى برشنود . بو بكر بيهقى و بو صالح مؤدب و بو عامر فضل بن اسماعيل جرجانى اديب و جز ايشان از او برشنوده و روايت كردهاند [ 54 ] . بو عبد الله حسين پسر محمد كتبى هروى حاكم به من گفت كه به سال 427 خبر آوردهاند كه ثعلبى صاحب تفسير و حمزه پسر يوسف سهمى در نيشابور در گذشتند . 4 - بو ابراهيم اسماعيل پسر حسن پسر محمد پسر احمد علوى حسينى از مردم گرگان « 3 » بود . پزشكى خوب مىدانست و تأليفاتى نيكو به تازى و پارسى در آن رشته داشت « 4 » . وى به خوارزم رفت و مدتى در آنجا بزيست سپس به مرو منتقل شد و در آنجا بماند . يگانهء زمان خود بود . مىگفت : او از بو القاسم قشيرى برشنوده و كتاب اربعين را از وى روايت مىكند و خود به بو سعد سمعانى اجازت داده است . در مرو به سال 531 در گذشت . و جز ايشان عدهء بسيار از آنجا بودهاند . جرجانيه « 5 » [ ج ى ى ] ( گرگانج ) : مانند واژهء پيشين و منسوب بدان است . نام مركز اقليم خوارزم است كه شهرى بزرگ در كرانهء جيحون مىباشد . مردم خوارزم آن را به زبان خويش « گرگانج » گويند و جرجانيه معرب آن است و در زمان گذشته به شهر خوارزم « فيل » گفته مىشد و سپس آن را « منصوره » خواندند . پيشتر در خاور جيحون بود و جيحون آن را ويران كرد . اين گرگانج شهركى كوچك در برابر منصوره در كرانهء باخترى بود . پس مردم خوارزم بدانجا منتقل شده خانهها ساختند و بدانجا فرود آمدند . پس منصوره ويرانه بماند تا آنجا كه اثرى از آن بر جا نيست و جرجانيه گسترش يافت . من آن را به سال 616 پيش از آمدن تاتارها و ويران شدن آن ديده بودم و گمان نمىكنم شهرى از آن بزرگتر و ثروتمندتر و خوش آب و هواتر ديده باشم . ليكن همهء آنها با ويرانگرى تاتارها از ميان رفت و چنان كه به من گفتهاند جز آثار ويرانه از آن چيزى باقى نمانده كه همهء مردم آن را كشتهاند . جرج [ ج ] ( با دو جيم ) : نام شهرى در بخشهاى فارس است . جرجرايا « 6 » [ ج ج ] شهرى از كارگزارى نهروان پائين ميان واسط و بغداد در كرانهء خاورى [ دجله ] است . شهرى بود كه هنگام ويرانى نهروانات ، آن را نيز ويران شد . گروهى از دانشمندان ، شاعران ، دبيران ، وزيران از آنجا برخاستهاند . نام اين شهر نيز در شعر بسيار آمده است . ابزون عمانى چنين مىسرايد : الا يا حبّذا يوما جررنا * ذيول اللّهو فيه بجرجرايا « 7 » . [ 55 ] از كسانى كه به آنجا نسبت دارند :
--> ( 1 ) . متن عربى چنين است : « قال ابن عدى سمع منى ابو العباس بن عقدة كتاب الجعفرية عن ابى الاشعث و حدث به عندى فقال حدثنى عبد الله بن عبد الله و كان مولده . . . » ( 2 ) . ش . ش : 1015 ، از شذرات 3 : 231 . ( 3 ) . ش . ش : 607 . ( 4 ) . از جملهء ذخيرهء خوارزمشاهى به فارسى است ( ذريعه ج 10 ص 10 ش 53 ) . ( 5 ) . احسن ع ص 288 ترجمه ص 417 ، قزوينى . آثار . ع . ص 519 ، جهانگير ص 597 ، مراد ص 343 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 552 - 553 ، لسترنج ص 474 - 476 . ( 6 ) . قزوينى . آثار . ع ص 351 ، جهانگير ص 414 ، مراد ص 98 ، تقويم بوالفدا - آيتى ص 346 - 347 ، لسترنج ص 39 . ( 7 ) . خوشا روزى كه دنبال عيش و نوش و بازى به جرجرايا رفتيم .